اولین دیدار!

امروز برای اولین بار بود که دیدمش! اولین بار هم نبود. چند باری قبلن توی کتاب‌خونه دیده بودم‌ش کسی رو که شاید یک‌روزی شخص مهمی توی زندگی‌م بشه! می‌گم شاید چرا که من خودم از ته دل دوست دارم و حاضرم که با آ نه تنها دوست بشم بلکه حاضرم بشه شخص اول زندگی من! 
البته بهتره الان بگم آ... خانم چون هنوز به‌طور حقیقی مال من نشده. بهتره مرحله به مرحله اسم‌ش رو عوض کنم تا برسه به جوجو، مادام، مهربون و ... . نه! من دلم نمی‌خواد. من که اون رو مال خودم می‌دونم چرا بهش بگم آ... خانم؟!‌ پس بذار همین الان جوجو یا مادام صداش کنم. آره این‌جوری هم برای من بهتره و هم برای اون. مادام رو اولین بار توی کتاب‌خونه دیدم. اگه کتاب‌خونه هیچی برای من نداشت سعادت این رو داشتم که با یک دختر خوشگل و مهربون به اسم آ آشنا بشم و خدا رو شکر کارها داره خوب پیش‌ میره. منظورم این‌ه که اون موفق شد که دل من رو بدزده و من حالا دارم هی دنبال دزد دلم می‌گردم تا علاوه بر این‌که دلم رو پس بگیرم خودش رو هم بدزدم و برای همیشه هم اون رو مال خودم کنم! روز اولی که اومد توی کتاب‌خونه من یک دل نه و صد دل ازش خوشم اومد و بهش خیره شدم. تا این‌که یادم میاد که رفت سمت آب‌سردکن و به امیرعباس آب بده که من مرتب داشتم نگاهش می‌کردم و نگاهش هم کردم و با هر نگاهی تیری از تیرهای چشمانم رو براش می‌فرستادم. اما اون نگاه نکرد جز یکی دو بار که اونم مسلمه. تا رفت گفتم مثل دیوونه‌ها گفتم خانم شین، خانم شین ( مسئول کتاب‌خونه) این دختره کی بود؟!‌ خانم شین هم که دستش تو کار خیره سریع آمارش رو برام در آورد! که آره متولد فلان روزه و فلان ساله و فلان و بهمان. همین دیگه. مشخصات زیادی بهم نداد و من هم نپرسیدم چون به فکر آبروش هم بودم که یک‌وقتی براش بد نشه. گذشت تا این‌که دو سه باری اومد توی کتاب‌خونه. بار آخری یادمه قرار بود پنج شنبه بیاد اما یک شنبه اومد! منم قشنگ یادمه که پنج‌شنبه تیپ کردم و خوب و قشنگ رفتم کتاب‌خونه تا شاید ببینمش که ندیدمش و ناراحت شدم. گذشت تا این‌که یک‌شنبه به‌خاطر جلسه‌ای که توی کتاب‌خونه بود من باید می‌رفتم که کمک بدم و امانت بدم و بگیرم. رفتم و اتفاقی رو که دوست داشتم افتاد. اونم اومده بود که کتاب‌هاش رو برگردونه و خدا می‌دونه که چه‌قدر خوشحال بودم مخصوصن  وقتی‌که دیدم موقعیت دقیقن مطابق میل منه و من می‌تونم باهاش حرف بزنم و صداش رو بشنوم. کمی که گذشت دیدم اون پسره‌ی فلان فلان شده هم اومد از شانس فلان فلان شده‌ی من! هم‌زمان مهربون من و اون پسره‌ی فلان فلان شده اومدن که من کتاب‌هاشون رو بنویسم! من داشتم کتاب‌های جوجو رو ثبت می‌کردم اما از اون‌جایی که می‌خواستم پسره رو بفرستم که بره و من و اون دو تا پنجره‌ی اسیر توی کتاب‌خونه بمونیم کتاب‌های پسره رو گرفتم و داشتم ثبت می‌کردم که مهربونم با اون صدای خوشگل و چشای خوشگل‌ش بهم گفت ببخشید این دو تا رو هم ثبت کردین؟!‌ و من گفتم که الان ! خلاصه این‌که موفق شدم پسره رو دک کنم. دو سه دقیقه‌ای با آ حرف زدم و کیفور شدم. در مورد دانشگاه و این چیزا تا این‌که مزاحم بعدی رسید! بعله! جلسه‌ای که توی کتاب‌خونه گرفته شده بود، تموم شده بود و خانم شین و تک و توله‌‌ها اومدن بیرون و مادام هم مجبور شد که بره :( تا این‌که ظهر رفتم تلگرام توی خصوصی‌ش و الکی بحث این رو پیش کشیدم که ببخشید معطل شدین و این حرف‌ها و این‌که اون‌جا هم کمی با هم چت کردیم و بازم کیفور شدم. البته ناگفته نماند این دومین بار چت کردن من بود و اولین بار موقعی بود که دنبال بهونه‌ای می‌گشتم که باهاش حرف بزنم و از طریق اعضای کانال کتاب‌خونه رفتم خصوصی‌ش و گفتم که چهره‌تون خیلی آشناس؟!!‌ من شما رو تو دانشگاه فلان ندیدم؟!!! :-)) لازم به‌ذکر است دانشگاه فلان که من توش درس می‌خونم یکی از بهترین دانشگاه‌هاست!‌ زورتون بیاد!! خب؛ ادامه داستان! من هم می‌خواستم یک‌جوری پز بدم و بگم که دانشگاه فلان درس می‌خونم و هم این‌که می‌خواستم چت کنم باهاش خلاصه. و اگه بشه دل‌ش رو به‌دست بیارم. 
حالا می‌خوام براتون از امروز بگم که چه اتفاق خوبی افتاد. امروز برای اولین بار بود که می‌دیدمش! روی یک میز روبروی من نشسته بود و مرتب قاشق‌ش را توی آب هویج بستنی فرو می‌کرد و با من حرف می‌زد. خدای من چه سعادتی بالاتر از این؟ من تنها بودم اما او با دوستش بود. راست گفته‌اند که چشمان اون ارتش هیتلر بود و قلب من لهستان بی‌دفاع! او اگر خودش هم تنها می‌آمد کافی بود برای این‌که دستانم بلرزد. آن چشم‌های عسلی‌ و خوشگل‌ش کار خودشان را بلدند. 
خب اول می‌خواستیم بریم اون کافی‌شاپ خوشگله، که بازم یکی دیگه از پسرهای فلان فلان شده !‌ اول‌ش قول داده بود که صبح‌ها هم بیاد مغازه و کافی‌شاپ خوشگل‌ش رو باز کنه اما نیومد و ما مجبور شدیم بریم شیرینی فروشی روبروش. که جای زیاد خوشایندی هم نبود. خوشم نیومد! خلاصه این‌که رفتیم بالا و همین اول بسم‌الله بهاره دوست مهربون گفت که من می‌شینم اون میز اون‌وری. من و اون هم نشستیم روی میز این‌وری. اول کتاب گری کوپر رو بهش دادم و کمی در مورد اون براش توضیح دادم و این‌که لنی کیه و چی‌کار می‌کنه. و هم این‌که بهترین کتابیه که خوندم و از این صحبت‌ها. کمی در مورد ماهواره حرف زدیم. کمی در مورد رفیق فابریک و این حرف‌ها که اون بهاره رو اسم برد که آره هشت سال با همیم و این حرفا. از دوران دبیرستان. یک خرده هم در مورد دانشگاه. چند باری هم نگاهامون به هم می‌خورد و بدون این‌که حرفی بزنیم به هم می‌خندیدیم. خب؛ دو تامون استرس داشتیم و واقن حرفی برای گفتن هم نداشتیم! در واقع منظورمون رو از طریق نگاه منتقل می‌کردیم! بهش هم گفتم که واسه‌ی هفته‌ی دیگه بیاد عروسی پسرعموم اما اون گفت اصن چنین چیزی ممکن نیست!‌ و من هم دیگه اصرار نکردم. راستش خیلی دوست داشتم که بیاد و باز ببینمش توی عروسی که مثل یک ماه می‌شه اما خب قبول نکرد و من هم اصراری نکردم چون درک کردم! راستی کمی هم در مورد آشغال و آشغالی و آشغال‌های تر و خشک هم حرف زدیم!!‌! آخرش هم بهش گفتم چه‌قدر رنگ چشم‌هاتون خوشگله. این مانتویی هم که پوشیدین خیلی خوشگله‌تره! خب اگه بهاره نبود می‌شه گفت من راحت‌تر بودم چون همه‌ش حس می‌کردم یکی پشت سرم حواس‌ش بهم هست خلاصه. آخرش هم چند باری گوشی بهاره زنگ خورد و مجبور شدن که برن. در مورد تاریخ تولد هم حرف زدیم و وقتی که من گفتم ۷۳ ای ام فکر کنم باورش نشد! همون‌طوری که من اصن باورم نمی‌شد ۷۲ ای باشه. اما این کوچیک بزرگی‌ها همه‌ش حرفه. کسی که یک نفر رو دوست داشته باشه این چیزا توش نیست. در کل امروز روز فوق‌العاده‌ای بود با این‌که گرما بود، بهاره بود، آیس‌بار بسته بود و ... . هیچی دیگه. من ازش خواستم که '' کاش بشه باز بیش‌تر ببینمتون '' و این‌که گفتم بعد از خوندن کتاب حتمن بهم پیام بده که یک کتاب دیگه‌ی عالی معرفی کنم و براتون بیارم. که اونم گفت حالا ببینم چی می‌شه! خدا کنه زودتر کتاب‌ش رو تموم کنه تا من بتونم زودتر ببینمش. خدا کنه زودتر موقعیتی جور بشه که من بهش بگم: "دوستت دارم." کاش اینا همه زودتر اتفاق بیفته. یک روانی، عصر همان‌روز، توی خونه خودمون.
 
 
 
 
 
 
 
 
     
 
 پانویس: از امروز به بعد اگر اتفاقی برام بیفته توی وبلاگ هم ثبت‌ش می‌کنم. لعلکم تفلحون!
  
نویسنده : یک روانی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٥

چه مانتوی خوشگلی پوشیدین!

یادمه که در اولین پست‌ها یک‌چیزهایی در مورد اشخاصی چون:‌ مادام، فروشنده و پیتزا فروش زده بودم. راستش؛ من عاشق هر سه تا شون شده بودم. اسم‌ش رو که البته نمی‌شه عشق گذاشت چون به نظرم با چند بار دیدن و خریدن سالنامه و پیتزا که نمی‌شه گفت: " پیتزا خریدیم و عشق آغاز شد! " این که جریان مادام و بقیه اثنی‌ها چی بوده رو بعدن در پست‌هایی جداگانه توضیح‌ می‌دم اما الان لازم می‌دونم در این لحظات معنوی از یک نفر جدید به نام خانم آ سخن به میان بیاورم. بعد از تموم شدن چس ترمی من و شروع شدن به اصطلاح تابستون‌م من رفتم توی کتاب‌خونه‌‌ای که نزدیک خونه‌مون هست تا فقط و فقط و در راه خدا کمک کتاب‌دار اون‌جا بدم. البته چون خودم خوشم می‌‌آد که بقیه خوبی کنم و کمک بدم بیش‌تر رفتم تا برای شیطونی و کارهای دیگه‌! خلاصه این‌که چندماهی مثل یک بچه آدم رفتیم و اومدیم تا این‌که یک دختری رو دیدم و ازش خوشم‌ اومد! یک‌جایی یک جمله‌ای از جبران خلیل جبران در مورد عشق در نگاه اول می‌خوندم که به‌نظرم در مورد من صدق می‌کنه. ازش خوشم اومد و فکر می‌کنم اون هم بدش نمی‌اومد که روابط حسنه‌ای رو با من ایجاد کنه. این شد که خودم دست به کار شدم و شروع کردم به رفتن در نخ خانم آ. گذشت تا این‌که یک روز به بهونه‌ی این‌که آره بیاین تا توی کانال کتاب‌خونه عضوتون کنم و به‌دردتون می‌خوره و این‌ حرفا عضوش کردم توی کانال! یک چند مدتی گذشت و روزهایی که قرار بود بیاد کتاب‌خونه منم تیپ می‌زدم، صورت‌م رو اصلاح می‌کردم و با شوق و ذوق دوچندان می‌رفتم کتاب‌خونه. اصن اون روزهایی که قرار بود بیاد کتاب امانت ببره من عیدم بود!‌ تا این‌که یک روز رفتم پی‌وی این خانم آ. سلام و علیک و احوال پرسی و این حرفا و بعدش چون می‌خواستم به‌طور غیرمستقیم بگم که من توی فلان دانشگاه درس می‌خونم ازش پرسیدم: " ببخشید چهره‌تون خیلی واسم آشناس! شما رو توی دانشگاه فلان ندیدم! " اونم گفت که من آزاد همین‌جا درس می‌خونم. منم چون می‌خواستم دیگه اوضاع بتر نشه خدافظی کردم و رفتم! تا این‌که یک مدتی کتاب‌خونه نرفتم. اما زیر نظر گرفته بودم ببینم کی می‌ره که منم برم! برای همین پنج‌شنبه تیپ و همون شرایط خوب و قشنگ رو توی خودم ایجاد کردم و به سمت کتاب‌خونه کج‌ش کردم که نیومد. امروز همین‌جوری رفتم ببینم اوضاع کتاب‌خونه در چه وضعه که دیدم با سه روز تاخیر اومده. چه موقعی بهتر از اون. هیچ‌کسی توی کتاب‌خونه نبود! همین که کتاب‌هاشو انتخاب کرد که من واسش ثبت کنم یکی دیگه هم اومد که کتاب ببره! اونم انتخاب کرد. ثبت کردن اسم کتاب‌های دو نفر افتاد توی یک زمان! داشتم کتاب‌های خانم آ رو ثبت می‌کردم اما برای این‌که پسره رو بفرستم بره وسط ثبت کتاب‌های خانم آ کتاب‌های پسره رو ثبت کردم که بره! بازم تنها شدیم!! دو دقیقه در مورد دانشگاه و این‌که چی می‌خونه و این حرف‌ها حرف زدیم و متاسفانه باز شلوغ شد و اون هم رفت. راستش؛ اعصابم خراب شد که چرا موقعیت جوری نبود که بتونم بیش‌تر باهاش حرف بزنم و از دیدن‌ش لذت ببرم. ظهر که اومدم خونه الکی و این‌بار به بهونه‌ی این‌که ببخشید که صبح معطل شدین و اینا بهش دوباره پیام دادم و اتفاقن این‌بار خیلی بهتر برخورد کرد. البته اون بار خیلی خوب برخورد کرد اما این‌بار دیگه فکر کنم یخ‌ش کاملن آب شد. کمی در مورد کتاب و این‌حرفا حرف زدیم و متوجه شدم که خودش کتاب نمی‌خونه و برای مامان‌ش کتاب می‌بره.

حالا قرار شده من اون رو به کتاب‌خونی علاقه‌مند کنم. می‌خوام در اولین فرصت کتاب بادبادک‌باز رو بهش هدیه بدم. بادبادک‌باز اولین کتابی بود که من خوندم و همون هم باعث شد که من به کتاب‌خونی علاقه‌مند بشم. گرچه سلیقه‌های مطالعاتی متفاوتن اما فکر می‌کنم این کتابی باشه که هر کسی حداقل یک‌بار رو باهاش گریه کرده!‌ راستش؛‌ خودمم نمی‌دونم که من می‌تونم باهاش دوستی نزدیک‌تری رو راه بندازم یا نه؟! همه‌ش می‌گم نکنه این همه کار آخرش بیهوده باشه؟! نمی‌دونم فعلن می‌خوام دل‌م رو به دریا بزنم و اون رو دعوت کنم به یک پیتزافروشی مثلن و کتاب رو بهش هدیه بدم. اول ملاقات اولمون هم این جمله رو آماده کرده‌م از همین الان:‌ راستی؛‌ چه‌قدر مانتوی خوشگلی پوشیدین امروز! چه‌قدر بهتون میاد! البته اگه اون روز مانتوی جدیدی به تنش باشه. اگه هم نباشه که من به‌هر جهت این جمله رو آماده کردم. حالا دیگه بستگی به‌ خودش داره که مانتوی جدیدی بپوشه یا نه!

  
نویسنده : یک روانی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٥
تگ ها :