پا در کفش یک عدد مشاور به نام مهسا!

یک مطلب قشنگی رو توی یک وبلاگی دیدم و خوندم که خوشم اومد و این‌جا می‌ذارمش تا اگه یکی دیگه هم خوشش اومد بذارش یک‌جای دیگه. نویسنده‌ی این وبلاگ یک دخترخانم خوشگلی هست که قبلا رشته‌ی کامپیوتر بوده و الان فوق‌لیسانس روانشناسی داره و اسم‌ش هم مهساست. اسم‌ش رو خودش گفته اما خوشگلی‌ش رو حدس زدم! به هزار و یک دلیل. اول ین‌که روانشانس‌ها معمولن خوشگل هستن. دوم این‌که مهساها هم قیافه‌های جذاب و تو دل برویی دارن. این دو دلیل. نهصد و نود و نه دلیل دیگه رو هم وقتی دیدم‌ش براتون می‌گم. ممکن هم هست که خوشگل نباشه. اون هم به هزار و یک دلیل. یکی این‌که مشاور نباشه و یکی هم این‌که اسم‌ش مهسا نباشه و اسمی توی مایه‌های گل‌پری‌جون و نازپری‌جون و این‌چیزا داشته باشه! این هم دو دلیل. نهصد و نود و نه دلیل دیگه رو اگه ندیدم‌ش براتون می‌گم! بگذریم... توی یک پستی هم دیدم که نوشته بود نمره‌ی دفاع‌ش جزء بالاترین نمره‌های شهید بهشتی بوده. خب؛ من در مورد زن یا دختر بودن مهساخانم نظری نمی‌دم چون واقعن نمی‌دونم که شوهر کرده یا که هنوز مجرده - این رو به این خاطر گفتم که ممکنه الان یک عده بیان و بگن که ما تو رو می‌شناسیم! تو اومدی این پست رو گذاشتی توی وبلاگت و اهداف شومی در سر داری و بله و بله! - اول این‌که من حتا نمی‌دونم ایشون کی هست گرچه حالا شاید بعدن با هم دوست شدیم و بله و بله! اما نه اون بله و بله‌ای که شما می‌گین بلکه همون بله و بله‌ای که خودم می‌دونم و شما نمی‌دونید! دومن هم این‌که وبلاگ، جای این قرتی بازی‌ها نیست. بله!‌ حالا دیگه بیش‌تر از این‌ها منتظرتون نمی‌ذارم و دعوتتون می‌کنم به خوندن نوشته‌ی زیر و آشنا شدن با مهساخانم. بله؛ اینجوریاس!  

« اغلب مراجعین وقتی برای اولین بار مراجعه می‌کنند در جواب این سوال که آیا خودت را دوست داری؟ می‌گویند البته!

 اما وقتی از آنها می‌پرسم آیا وقتی اشتباه می‌کنند خودشان را سرزنش می‌کنند؟ وقتی کسی دست رد به سینه‌شان می‌زند خودشان را مقصر می‌دانند؟ و آیا وقتی در آینه به چهره یا اندام خود نگاه می‌کنند حرف‌های ناخوشایندی به خود می‌زنند؟ وقتی به پاسخ این سوالات فکر می‌کنند اغلب متوجه می‌شوند که گویا آن‌قدرها هم خودشان را دوست ندارند! 

کلید موفقیت، اعتماد بنفس است و کلید اعتماد بنفس، دوست داشتن خود. و اولین قدم برای دوست داشتن خود، شناختن خود است با تمام نقاط قوت و ضعف! وگرنه چطور کسی را که نمی‌شناسیم می‌توانیم دوست بداریم؟ »

  
نویسنده : یک روانی ; ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٥
تگ ها :