عشق دختر همسایه!

          در همسایگی‌ ما دختری که چه عرض کنم حوری‌ای وجود دارد! که بسیار زیباست. و من از آن روزی که یاد دارم از او خوشم می‌آمده. از روزی که زبان باز کرده‌م شاید اولین اسمی که بر زبان آورده‌م اسم او بوده و بس. همان روزهای اولی که او را می‌دیدم و با او توی محله‌مان بازی می‌کردم یک گردالی بالای سرش و دو بال هم پشت سرش داشت!  من آن روزها نمی‌دانستم این‌ها چه چیز‌هایی هستند که او دارد اما بعدها توی فیلم‌ و کتاب داستان‌هایی که آن روزها می‌دیدم و می‌خواندم فهمیدم که شخصیت اصلی آن داستان‌ها زیبارویی بود که حوری نام داشت و این دختر همسایه ما هم که انصافا چیزی از آن شخصیت‌ها کم که هیچ بلکه یک چیزی هم اضافه داشت حوری نام گرفت. 

بعدن نوشت:‌ این مطلب بعدن کامل خواهد شد.

  
نویسنده : یک روانی ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :

از سر گشادی ذاتی تحریر شد!

            روز اولی که این وبلاگ رو ساختم تصمیم گرفتم مثل یک بچه‌ی خوب بیام و این‌جا بنویسم. اما از اون‌جا که گشادی ذاتی یکی از ویژگی‌های بنده می‌باشد،‌ نیومدم و ننوشتم! این‌که چرا ننوشتم به شما ربطی پیدا نمی‌کند! جان؟! به شما برخورد؟! باشه بابا!‌ چون این‌جا رو می‌دونم کسی نمی‌خونه یک‌چیزی پروندم! حالا شما خواننده‌ی جدید به اون دل نازک‌ت نگیر. ای دل نازک!

می‌خوام یک چیزی این‌جا بنویسم و یک‌چیزهایی توی ذهنم هست اما فعلن و امشب چیزی نمی‌نویسم. من چون از دانشگاه برگشته‌م چیزی نمی‌نویسم و این هیچ ربطی به این نداره که گشادی ذاتی‌ای که دو خط بالاتر ذکر کرده بودم، مانع من می‌شود!

 

  
نویسنده : یک روانی ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥
تگ ها :